تبليغاتX
 سکوت بیشه

روز رویایی

به یاد روزی که دست هایمان در دست یکدیگر باشد .

به یاد روزی که دیگر من و تو نباشیم و ما شویم .

به یاد روزی که در باغچه ی دل هایمان گل محبت شکوفا شود .

به یاد روزی که در دریای بیکران چشمانمان ساحل آرامش دوباره پدیدار شود .

به یاد روزی که بر زمین خشک گونه هایمان باران اشک شادی وشوق ببارد .

به یاد روزی که سراپای وجودمان را تن پوش دوستی بپوشاند .

به یاد روزی که خورشید با گرمای خویش ریشه شروبدی را بسوزاند .

به یاد روزی که صدای شادی و نشاط همگان فضای دنیای کوچک ما را پر کند .


آری . یقین داشته باش که آن روز خواهد آمد .


 

نوشته شده توسط رضا صادقی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت


با خود می اندیشم!!

یک نفس عمیق .....

یک اتاق سفید،یک سنتور روی میز کنار پنجره،یک لیوان آب و شاخه ای رز سفید.

بوم نقاشی ام آماده است ...

با خود می اندیشم!!!!!امروز چه خواهم کشید؟؟؟

امروز.....؟امروز....؟

خیال تو....،

خیال تو را خواهم کشید.آرامش بخش ترین تابلوی نقاشیه ی من .

جعبه ی رنگ از دستم می افتد و رنگ هایم به روی زمین پخش می شود؟؟؟

بوی رنگ همه ی فضا را در برگرفته است.

 آه .......همین بس است برای زندگی کردن.

 


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت


صمیمی

مهربان باش ......... ای صمیمی ...........ای که عاشق ترینی
تا بگویند ...........که در دنیا و هستی ........عاشقان مجنون ترینند
که مجنون ........... عاشقی است .............. دل باخته لیلی
که اشک دوری ........... عاشق ز معشوق ........قطره نیست دریاست


 

نوشته شده توسط رضا صادقی در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 13:22 موضوع | لینک ثابت


می آید روزی

روزی که صفای هر سخن دوست داشتن است، روزی که آهنگ هر حرفی زندگی است،روزی که

هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد. روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی ومهربانی

با زیبایی
یکسان شود روزی که ماه دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزد و من تا آن روز انتظار

می کشم حتی روزی
که دیگر نباشم


 

نوشته شده توسط حسین منصوری در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت


راز

اشک رازی است لبخند رازی است عشق رازی است اشک آن شب لبخند عشقم بود. قصه نیستم که

بگویی،نغمه نیستم که بخوانی ،صدا نیستم که بشنوی، یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که

ببینی.......من درد مشترکم ،مرا فریاد کن. درخت با جنگل سخن میگوید ،علف با صحرا، ستاره

باکهکشان
و من با تو سخن میگویم، نامت را به من بگو، دستت را به من بده ،حرفت را به من بگو،

قلبت را به من بده
من ریشه های تو را یافته ام.


 

نوشته شده توسط حسین منصوری در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت


نقاشی

مداد های رنگی ات را بیاور.می خواهیم نقاشی کنیم.

یک صفحه ی ابی...

یک قایق کوچک....

یک ماه.....

من و دیوان حافظ.

مثل همیشه!!!!


 

نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 1:25 موضوع | لینک ثابت


بادبادک

انتظار دو چیز ویرانم می کند!

یافتن بادبادکی که در کودکی گم کرده ام

و......

دوباره دیدن...

دوستی که سال هاست رفته است تا....

بادبادکم را برایم بیاورد؟؟!!!

 


 

نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 1:23 موضوع | لینک ثابت


شعر دل من

دلم می خواد دوباره برای تو بخونم                    از شب شعر دلم تا جایی که می تونم
از شب شعر دلم تا سحر قلب تو                        فاصله خیلی کمه قسم به چشمای تو
شب شعر دل من تاریکه و سیاهه                      حضورت بش جون می ده مثل خورشید می تابه
برای من یک گلی مثل گل یاسمن                       دلم می خواد تو بشی ستاره شب من
دل من یه مسافر توی یک جاده داره                   جاده ای که آخرش راه به دل تو داره
توی شهر دل تو فصل فصل بهاره                     اونجا که عطر گلهاش بوی تو رو می یاره
رنگ عشق من و تو رنگ شبهای یلداست            بلندی و قشنگیش مثل نگاهت زیباست
شعر دلم در وصفت خیلی خیلی زیاده                  از دوریت اشکهای من مثل بارون میباره


 

نوشته شده توسط رضا صادقی در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت


جاده زندگی

چشمانم را باز کردم . جاده بی پایانی را در جلوی خود دیدم .در هر دو طرف جاده تا چشم کار
می کرد بیابان بود.انگاردر کره ای غیر از زمین بودم . نگاهم به ته جاده گره خورد .
ناگهان صدایی گفت : برو . گفتم : کجا ؟ گفت :به طرف انتهای جاده . راه افتادم .
سپس گفت :بایست .گفتم : چرا ؟ گفت: چون هدفت معلوم نیست . گفتم: من نمیدانم کجا هستم یا می خواهم به کجا بروم ؟ . گفت : نمی خواهی بپرسی ؟ گفتم : کجا هستم ؟
گفت : درجاده زندگی .سپس گفت : حرکت کن . حرکت کردم.
در کنار جاده جیزهای زیادی دیدم . از جمله گیاهانی که تا به اینجای عمرم ندیده بودم . در همین هنگام گیاهی توجه مرا به خودش جلب کرد .از آن صدا پرسیدم : این گیاه نامش چیست ؟
پاسخ داد : محبت. گفت : مقداری از آن بچین . من هم مقداری چیدم .
گفت حالا آن را به باد بسپار . در همین هنگام نسیم ملایمی وزید و آن گیاه را به همراه خود برد. جلوتر که رفتم گیاه دیگری باز توجه مرا جلب کرد . در این هنگاه صدا گفت این گیاه حاصل همان گیاهی است که به باد سپردی . گفتم : نامش چیست ؟ . گفت :دوستی . باز مقداری از آن چیدم و به باد سپردم .جلوتر که رفتم گیاه بسیار زیبایی دیدم که مرا مجذوب خود کرد. خواستم مقداری بچینم که ناگهان صدا فریاد زد : نه . تو نباید آن را بچینی . گفتم : مگر چه گیاهی است که نباید آن را بچینم . گفت : نام این گیاهعشق است . گفت اگر آن را بچینی نه رشد می کند و نه باعث شکوفایی گیاه دیگری می شود . اما من به حرف آن صدا توجهی نکردم و آن را چیدم . هر قدر که جلوتر می رفتم گیاه پژمرده تر و ژولیده تر می شد . تا در زمانی که خشک شد و فرو ریخت .ناگهان از خواب پریدم و تازه فهمیدم که خواب بودم . وخوشحال بودم که در گذرای جاده زندگی آموختم که گیاه عشق در زمینی که از محبت و  
دوستی سر چشمه بگیرد زیباست .


 

نوشته شده توسط رضا صادقی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 16:39 موضوع | لینک ثابت


دوستی بهار

تو این ایام نوروز

به یادت هستم هر روز

هر روز یه رنگ وبویی

هرروز یه سمت وسویی

یه روز بی فکروتنها

یه روزبه یاد فردا

یه روز خشک و پنهان

یه روز هم مثل باران

یه روز به یاد دیروز

یه روز به فکر امروز

یه روز هم تو بیا

تا همه با هم بشیم ما


 

نوشته شده توسط رضا صادقی در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 12:59 موضوع | لینک ثابت


طراوت بهار

ای قناری که خدا صدای طراوت طبیعت را در گلوی تو گذاشته است . بخوان . بخوان به نام او . بخوان سرود

پرستش را. بخوان که زمین طراوت بهار را احساس کند . بخوان که دل پژمرده زمین ناامید نشود . ودوباره

امیدوار به تپش بیفتد.

ای آب که خداوند تو را مانند خون در رگهای زمین جاری کرده است .جاری شو در زمین تا نوید آمدن بهار

را به کالبد یخ زده زمین در زمستان بدهی .

ای گل که خدا تو را نهاد زیبایی زمین آفرید. شکفتن خود را آغاز کن تا با شکفتن تو دلهای مرده زنده شود .

شکفتن خود را آغاز کن تا سبزه به احترام تواز زمین سربرآورد و در مقابل تو با احترام بایستد .

ای خورشید که خدا نور را به تو داد که ارمغان روز را برای زمین بیاوری . گرمای خود را بر روی زمین 

فزونی بخش که برف از عشق به تو مانند شمع ذوب شود .

نور خود را نثار زمین کن تا تلالو شور و نشاط در زمین بیشتر شود . 


 

نوشته شده توسط احمد فریسات در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 14:26 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

سختیها به سبکی هوا 

عشق به عمق فضا 

دوستان به سختی الماس 

و موفقیت به روشنی خورشید 

 

این آرزوی من برای شماست 

 

سال نو مبارک


 

نوشته شده توسط رضا صادقی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت


صدای آشنا (احمد فریسات)

باد در میان شاخ و برگ درخت جوان می وزید .باد صدای آشنایی با خود به همراه آورده بود . صدایی از راه
دور . درخت این صدا را شنید . شیفته صدا شد . خواست به سمت صدا برود .اما نتوانست .
ریشه هایش در خاک بود .نمی توانست از جای خود حرکت کند . ناراحت شد . گرمایی در وجود خود
احساس کرد. دلیل این گرما را نمی دانست .از درخت پیری کهدر کنارش بود پرسید :این گرما نشانه ی
چیست ؟
درخت پیر جواب داد : این گرمای عشق است .
گرما آنقدر زیاد شد که تمام وجود او را گرفت . ناگهان آتش گرفت و خاکستر شد .
حال از ریشه هایش که در زمین مانده بود رها شد.
اکنون می توانست به سمت آن صدای آشنا برود .


 

نوشته شده توسط رضا صادقی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت


طلوع خورشید

نگاه کردم . دیدم باز آسمون دلم ابری شده . یه ترسی تو دلم افتاد که نکنه الان بارون بزنه . ترسم راست
می گفت که می خواد بارون بزنه .بارون شروع به باریدن کرد . نم نم، یواش یواش تند شد . اونقدری تند
شد که روی زمین دلم سیل اومد . باد شدید می اومد . اونقدر شدید که داشت درخت ها رو از جا می کند .
باد و سیل و بارون همه دست به دست هم دادن تا سرزمین دلم رو نابود کنند .خونه ها داشتن خراب می شدن .
جنگل ها داشتن ویران می شدن . سیل همه چیز رو از سر راهش داشت بر می داشت . سکوت سرزمینم
داشت جلوی چشمهام در برابر غرش باد و فریاد های سیل جون می داد .
یه دفعه دیدم نور طلایی رنگی از وسط ابرها زمین رو روشن کرد . اول چشمم رو زد اما بعد دیدم که
می شناسمش . اون خورشید بود . همون که منتظرش بودم . بارون یواش یواش کند شد . ابرها کنار رفتن .
بعد یه نگاهی به سرزمین دلم کردم دیدم که همه درخت ها شکسته شدن .دیگه از خونه ها هیچ چیز نمونده .
اون موقع بود که فهمیدم آدم برای بدست آوردن یه نعمت حتی ممکنه همه نعمت ها رو از دست بده .


 

نوشته شده توسط رضا صادقی در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت


پرنده

پرنده گفت : چه بويی چه آفتابی
آه بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت
پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامی پريد و رفت

پرنده‌ی کوچک
پرنده فکر نمی‌کرد
پرنده روزنامه نمی‌خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی‌شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ‌های خطر
در ارتفاع بی‌خبری می‌پريد
و لحظه‌های آبی را
ديوانه‌وار تجربه می‌کرد

پرنده آه فقط يک پرنده بود


 

نوشته شده توسط حسین منصوری در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting